شام عقرب ،كه ميوزد ، آه نميداني ـ ماهِ تردي كه ميخزد ميانِ گلهها . وان
گوشههاي نيل ، يكي زنگولهي كوچك با تپيدني چون نافِ بريدهي نوزادي ؛
ناتوانتاب
و ، اين طبلِ چپ ـ مردهسوي دريغاواي مخروبهها كه وانهاده مانده تا پشتِ
كامهاي در كمند و گامهاي در گمان .
عقرب كه ميچرخد ، و ميدانه ميكند ، اين وقفهها را ، زرد .
سوختههاي زاريها ، همدستِ انتظار ، آراستهي اسرار ـ
كه بوي ساقي پوك بيدار كند هر چه را برايش سوختيزار .
تلخدار تپهها به رنگانِ دور از دست
از شعلهها ، سنگنوشتهها ، از پوشاندههاي خيلي دور .
گياهاني در آميخته با نژاد . حصارِ قصهها در جوارِ قلعهها ؛
در احوالِ "لَلَر" ، "صيدال" : مشتي از يالِ باد در چنگال...
به شام ، در هويِ هلاك ، عقربي كه نام خود به من ميگويد : پشتِ مويرگانِ
آجري ، به " هايي در هلاكم "ـ آه ، يا حلاج!
و ، اين جنوب
پادشاهِ پونهها
بر كرانهي تلخاب .
"للر "و" صيدال "دو قهرمان در حماسههاي بختياري ، اولي عاشقانه و دومي رزمي، و هر دو تراژيك .